الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

433

إحياء علوم الدين ( فارسى )

بدانست . پس چون نفس خود را به چشم نقصان ديد ، از حدّت خشم بر نفس خود دلش آتش گرفت ، و زيت او كه در باد خانهء چراغ دل او بود نزديك بود كه پيش از رسيدن آتش به دو روشن گردد ، چنان كه حق تعالى فرمود : يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ . « 65 » پس چون علم به حدّت خود در دميد ، زيت او برافراخت ، پس گرديد نُورٌ عَلى نُورٍ . « 66 » پس علم او را گفت : اكنون اين فرصت را غنيمت دار و چشم بگشاى ، شايد كه بدين آتش راه يا بى . پس چشم بگشاد و قلم الهى وى را منكشف شد ، و آن را در تنزيه همچنان يافت كه علم صفت كرده بود ، نه از چوب ، نه از نى ، نه او را سر ، نه دنبال ، و دايم در دلهاى همهء آدميان أصناف علمها مىنويسد ، و چنانستى كه او را در هر دلى سرى است ، اگرچه سر ندارد . پس تعجب نمود و گفت : نيكو رفيق است علم ، ايزد تعالى جزاى خير كناد ، چه صدق آن چه از صفات قلم گفت اكنون مرا روشن شد ، چه او را قلمى ديدم نه چون قلمها . و در اين مقام علم را وداع كرد و شكر گزارد و گفت : دراز شد مقام من نزديك تو ، و پرسيدن و جستن من بسيار شد ، و عزيمت دارم كه به حضرت قلم روم و او را از كار او بپرسم . پس به حضرت قلم رفت و گفت : چه افتاده است كه دايم در دلها از علوم چيزى مىنويسى كه ارادت‌ها را بدان بعث مىكنى تا قدرتها برانگيزد و به مقدورات رساند ؟ قلم گفت : آن چه در عالم ملك و شهادت ديده‌اى و از جواب قلم شنيده‌اى - كه چون وى را بپرسيدى تو را به دست حواله كرد - فراموش كرده‌اى ؟ گفت : نى . گفت : پس جواب من مثل جواب اوست . گفت : چگونه جواب تو مثل جواب او باشد كه تو او را نمانى ؟ قلم گفت : انّ اللّه خلق آدم على صورته ، نشنيده‌اى ؟ گفت : شنيده‌ام . گفت : از كار من يمين الملك « 67 » را پرس كه من در قبضهء اويم . اوست كه مرا بگرداند ، و من مقهور و مسخر اويم . پس ميان قلم الهى و قلم آدمى در معنى « تسخير » فرق نيست ، و فرق در ظاهر صورت است . گفت : يمين الملك كيست ؟ قلم گفت : قول حق تعالى : وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ ، « 68 » نشنيده‌اى ؟ گفت : شنيده‌ام . گفت : پس قلمها نيز در قبضهء يمين « 69 » اوست ، و اوست كه آن را مىگرداند . پس سالك سوى يمين رفت و او را مشاهده كرد و عجايب او از آن زيادت ديد كه عجايب قلم . و وصف چيزى از آن و شرح آن روا نباشد ، بل عشر عشير وصف آن در مجلدهاى بسيار نتوان گفت . و سخن جمله « 70 » در او آن است كه يمين است نه چون ايمان « 71 » ، و يدي است نه چون دستها ، و إصبعي است نه چون انگشتان . پس قلم را در قبضهء او محرّك ديد ، پس عذر قلم او را ظاهر شد . پس يمين را از كار او ، و تحريك او قلم را ، بپرسيد . گفت : جواب من آن كه از يمين عالم شهادت شنيده‌اى . و آن حوالت است بر قدرت ، چه دست را در نفس خود حكمى نيست ، و

--> ( 65 ) نور 24 - 35 . ( 66 ) نور 24 - 35 . ( 67 ) يمين الملك ، دست راست پادشاهى . ( 68 ) زمر 39 - 67 . ( 69 ) يمين ( ج : ايمان ) دست راست ، كنايه از قدرت . ( 70 ) جمله ، خلاصه . ( 71 ) يمين ( ج : ايمان ) دست راست ، كنايه از قدرت .